نام:دیوانه ی عاشق شهرت:معشوق پرست نام پدر:تاریخ نام مادر:فرشته ی غم سن:به اندازه ی روز های گمشد ه ی عشق متولد:سال و ماه فراموش شدگان شهر:شهر غم شغل:شرکت نا امیدان زندگی مقصود :نامعلوم جرم:به دنیا آمدن محکومیت:زندگی عاشقانه کردن مجازات:یک عمر به انتظار عشق سوختن آدرس:خیابان بد بختی_چهار راه تنهایی_کوی غربت_پلاک عشق
که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد،
و برف نا امیدی برسرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم ؟
چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟ خداحافظ
بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود
اهــل زمين نبود ، نـمازش شــكســته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود
بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود
چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود
بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت
عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود
بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود ...
كجايي عزيزم ببيني كه تنهام كجايي ببيني چه تاريكه شبهام *** چي شد تو نگاهت كس ديگه اي بود كجايي كه بعد تو غم همدمم بود *** نگاهم هنوزم، تو حسرت نگاهت بيا تا بريزم اشكامو به راهت *** كجايي گل من ، تو رفتي ميدونم دلم تنگه واسه تو نامهربونم *** بدون تا ابد ، تو تو قلبمي ولي باز چه ساده دلو ميشكني *** اوني كه پرهاشو بست و نشست
چه ساده پريد و دلم رو شكست *** نبودي ببيني چي اومد سر من كجايي ببيني شكسته پر من *** پريدي چه ساده تو تنها نذارم ميدوني كه ناي پريدن ندارم *** پر من شكسته نكن نااميدم بدون بعد چشمات خوشي رو نديدم
چه درديست در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي لبهاي خود همواره بستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولي در دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد از اين غمخانه رستن
اي مسافر غريبه چرا قلبمو شکستي
رفتي و تنهام گذاشتي دل به ناباوري بستي
اي که بي تو تک و تنهام توي غربت سردي
ميدونم بر نميگردي شدي همرنگ دورنگي
همه ي زندگي من اون نگاه عاشقت بود
چرا فکر کردي به جز من يکي ديگه لايقت بود
راستي و ازم گرفتي اون نگاه آشناتو
واسه من بردي گذاشتي التهاب لحظه هاتو
حالا من تنها نشستم با نواي بي نوائي
چه غريبم بي تو اينجا اي غريبه بي وفائي
بي تو دلم گرفته با من نمانده حالي
با من غريبه گشتي بعد از گذشت سالي
وقتي كه سهم من شد يك انتظار كهنه
چشمم دگر ندارد اشكي به آن زلالي
عمري سوال كردم تنهايي خودم را
همواره شد جوابم آه و سكوت و لالي
حالا كه دور دورم از پرتو نگاهت
در قلب من دوباره جايت شده چه خالي
آه اي مسافر من سهم من از وجودت
يك بغض كهنه گشته باشكلكي خيالي
من همونم كه همیشه غم و غصم بی شماره اونی كه تنهاترینه
حتی سایه ام نداره
این منم كه خوبی هامو كسی هرگز نشناخته
اون كه در راه رفاقت همه هستی شو باخته
هر رفیق راهی دو ،سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد
اون كه عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید
همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت ،چه ثمر از این نجابت وقتی قد سر سوزن به وفا نكردیم عادت........
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
آه اگر روزی نگاه تو مونس چشمان من باشد قلعه سنگین تنهایی چهار دیوارش ز هم پاشد آه اگر دستان خوب تو حامی دستان من باشد قلعه سنگین تنهایی
چهار دیوارش ز هم پاشید
يك نفر هست كه از پنجرهها نرم و آهسته مرا ميخواند گرمي لهجه باراني او تا ابد توي دلم ميماند يك نفر هست كه در پرده شب طرح لبخند سپيدش پيداست مثل لحظات خوش كودكيام پر ز عطر نفس شببوهاست يك نفر هست كه چون چلچلهها روز و شب شيفته پرواز است توي چشمش چمني از احساس توي دستش سبد آواز است يك نفر هست كه يادش هر روز چون گلي توي دلم ميرويد آسمان، باد، كبوتر، باران قصهاش را به زمين ميگويد يك نفر هست كه از راه دراز